تبلیغات
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی)
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی)
نقل مطالب این وبلاگ در نشربات، رادیو، تلویزیون و سایر وبلاگ ها مجاز است
شنبه 8 بهمن 1384 :: نویسنده : م. حسن بیگی

ادیب

 

(مجله اینترنتی)

نقل كلیه مطالب در مطبوعات، سایت­های اطلاع رسانی و وبلاگ ها، مجاز است

‌‌‌‌‌ــــــــــــــــــ

با ویگن در آستانه حسیینه

م. حسن بیگی

ویگن را، من شش بار شناختم.

اول بار از طریق صدایش، قبل از آن كه خودش را دیده یاشم و بشناسم.

دفعه دوم، حول و حوش سال های 1344 به بعد كه در مجله امید ایران كار می كردم و ویگن به اعتبار دوستی بامهدی فشنگچی ( مدیرداخلی مان العمرامید ایران) هفته یی یكی دو بار به آن جا می آمد و ما، كه بر اثر نشست و برخاست با كارو، كم و بیش چند جمله یی ارمنی یاد گرفته بودیم، هر وقت او را می دیدیم، به علامت سلام و احوال پرسی، یكی دو تا جمله ارمنی را، درست یا غلط بر زبان می آوردیم:

- بارو ویگن!

- ویگن‌جان! کز شادنک سیروم.

و جواب او، همیشه، یك چیز بود:

- مرسی. شنورآ گالم!

بار سوم، در مراسم ختنه سوران فرزند یكی از كارگران چاپخانه درخشان شناختمش كه در یكی از خانه های كوچك و كحقر منطقه نازی آباد برگزار شد و ویگن هم، به دعوت آن كارگر آمد و بدون هیچ تكبری روی زیلوی نخ نمای كف اتاق نشست و برای میهمانان خواند.

دفعه چهارم، از طریق كناب برادرم كارو، كه برادرش كارو نوشته بود و نسخه یی از آن را نیز به من هدیه داد.

دفعه ششم، وقتی ساده ترین دعوت اشرف پهلوی را نپذیرفت و ناچاربه مهاجرتی  شد كه تا پایان عمرش طول كشید

و اما... دفعه پنجم را از آن جهت جا انداختم، تا به عنوان ختم كلام بگویم كه حوالی ظهر روزعاشورای یكی از سال ها، كه دقیقا یادم نیست كدام سال، اما تصور می كنم سال 50 یا 51  بود، دسته سینه زنان سیدالشهدا، از خیابان  نادر شاه آن روز و میرزای شیرازی امروزی می گذشت. یعنی از منطقه یی كه به محله ارمنی نشین پایتخت شهرت داشت و من، كه آن روز جزو سینه زنان بودم، وقتی دسته سینه زنی به مقابل پمپ بنزین رسید، ارمنی های متعددی را به چشم خود دیدم كه در دوطرف مسیرعبور عزادان صف كشیده بودند و بعضی هایشان، خصوصا زن ها و دخترها، نم اشكی هم به چشم داشتند و درمیان آنان یك چهره خیلی آشنا برای تمام عزاداران هم به چشم می خورد. مردی با موهای سیاه پرپشت و براق، کت‌شلواری به رنگ بین سفید و طوسی و پاپیونی سیاه كه لبخندهای شاد و صمیمی همیشگی را بر لب نداشت ودر حاشیه صف عزاداران، با چهر یی گرفته  حركت می كرد و با دست، آرام

ارام به سینه خود می زد.

آن روز گذشت، روزهای بعد و بعد تر هم گذشت، ویگن ، به همان دلیل كه گفتم از ایران رفت و در طول گذر سال ها، اتفاق های متعدد افتاد، از جمله این كه در ایران رژیم شاهنشاهی سقوط كرد و نظام اسلامی جانشین آن شد و... طبعا محله نادر شاه كلی تغییر ‌کرد. هم خودش، هم دکان‌ها و خانه های بر خیابانش 

سال ها، به دلایلی كه جای ذكرش این جا نیست، گذرم به خیابان نادرشاه آن روز و میرزای شیرازی فعلی نیافتاد. تا این كه، در یكی از سال ها، از سال های استقرار نظام جمهوری اسلامی، گذرم به خیابان میرزای شیرازی افتاد و اتفاقا روزهای اول محرم هم بود و دیدم اهالی محل، مكان مجاور عكاسخانه یی را كه روبروی پمپ بنزین قرار داشت، سیاه پوش كرده، در آن حسینیه برپا ساخته اند، با لای آن پارچه ‌نوشته‌یی آویخته اند و روی پارچه به خط شكسته نستعلیق نوشته اند:  « نگار من حسینه، بهار من حسینه» و با چشم خود دیدم كه عکس ویگن،  با همان نگاه نجیب و لبخند مهربان، با کت و شلوار، پیراهن و پاپیون، در قابی، بر بلندای ویترین رو به خیابان  عکاسخانه ، از گوشه پرده حسینیه، به رهگذران می نگرد. انگار كه گوشه  پرده خیمه را بالا زده بود و از زیر پرچم حسینه چشم به راه آمدن دسته عزاداران داشت. درست مثل همان روزی كه در همان محل، در حال سینه زدن دیده بودمش.  مهربان، نجیب و ساکت. با همان موهای پرپشت سیاه و براق. 

ایستادم، قدری نگاهش كردم و خاطرات خوشی كه با وی داشتم یادم آمد و یاد حرف برادرش كارو افتادم كه گاهی به شوخی یا جدی می گفت : ویگن شیعه ارامنه است!

 

 

 

 

 





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 15 بهمن 1386 02:02 ق.ظ
سلام

واقعا جالب و خوندنی بود ممنون
یکشنبه 30 مهر 1385 08:10 ق.ظ
http://weblog.farhoodonline.com/
یکشنبه 30 مهر 1385 08:10 ق.ظ
سلام من خواهر زاده ی آقای فشنچی هستم. برام جالب بود اسمشونو اینجا دیدم. از این به بعد بیشتر سر میزنم اینجا.
شنبه 29 بهمن 1384 01:02 ق.ظ
سلام . ممنونم كه به من سر زدید . راستی www.amoosa.persianblog.comوب لاگ خوبیه . البته ممكنه كه خودتون دیده باشیدش .
دوشنبه 24 بهمن 1384 11:02 ق.ظ
وبلاگ جالبی داریدخوشحال شدم دیدمش از این به بعد همیشه به شما سر می زنم.
یکشنبه 9 بهمن 1384 09:01 ق.ظ
ای کاش همرو با اون چیزایی که تو دلشون هست نقد می کردیم نه .....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


کلامی برای آشنایی
... و محال باشد چیزِی نوشتن، كه به ناراست ماند
...و ما را نیز، بباید رفت كه روز عمر به شامگاه آمده
... و من، این دانم كه نوشتم
... و بر این، گواهی دهم در قیامت.
« ابوالفضل بیهقی»
به این گفته پدر تاریخ نویسی ایران، خواجه بیهقی، از همان روز كه قلم به دست گرفتم و چهارده سال بیشتر نداشتم، معتقد بودم و اینك هم كه بعد از سالها قلمزنی در نشریات متلون الهدف ، تالیف بیش از چهل عنوان كتاب، سابقه كاری چهـل و چند ساله ساله در زمینه نوشتن را پشت سر دارم، هنوز معتقدم و تا هر زمـان كه عمر اجازه دهد، بر این اعتقاد خواهم ماند.
واقعیت این است كه از وقتی یك وجب بچه بودم، حس كردم حرف هایی برای گفتن دارم و چون در آن زمان، وسایل امروزی ارتباط با مردم، فقـط از راه روزنامه نگاری ممكن بود، به گروه تحریریه مجله«اطلاعات كودكان» پیوستم كه در دهه چهل منتشر می شد و اغـلب كودكان آن موقع خواننده اش بودند و پس از چند سال، از مجلات «امید ایران» و «صبح امروز» سر در آوردم و جسته و گریخته درمطبوعات دیگری مثل «فردوسی، تهران مصور، فردا، پرچم اسلام، ندای حق، سرچشمه» و چند نشریه دیگر كه بعد از گذشت سال ها اسمشان در خاطرم نمانده نیز، مطالبی کوتاه و بلند می نوشتم.
در سن 26 سالگی، همزمان معاونت سردبیری مجله «دانشمند» و سردبیری مجلـه «دستـاورد» به عـهده ام گذاشته شد و از آن زمان تا كنون، ضمن همكاری با بسیاری از مجلات و روزنامه ها، از جمله امیدایران و فردوسی (قبل و بعد از انقلاب) اطلاعات هفتگی، جـوانان امروز، خانواده، خانواده جـوان ، آزما، حافظ ، توسعه، آرمان ، اعتماد ، اسرار و... سردبیری تشریات مختلفی را عهده دار بوده ام كه از ابتدا تا كنون (بدون ترتیب) عبارت بوده از: مجلات خانواده، خانه و خانواده، فضیلت خانواده، فضیلت جوانان، برگ سبز دنیای جوانان، صبح جوان، آهنگ زندگی، محك، ، صدای ملیون، فیلم و سینما ، صنعت نساجی، گلستان قرآنو هفته نامه های تلاش، نهضت شمال، قصـه زندگی، فوتبال، آیینه زندگی، رادیو و تلویزیون، امید آینده، نخل و... همچنین، همکاری طولانی مدت با رادیو تهران، رادیو پیام، شبکه دوم سیما، شبکه بازار سیما، رایوی فصلی و... در قالب نویسنده، کارشناس، محقق و مجری، كه قاعدتا، باید تا این تاریخ، آنچه را گفتنی بوده، گفته و نوشتنی هایم را نوشته باشم. با این حال، چون حس می كنم هنوز حرف های ناگفته بسیار دارم، از این پـس «ادیب» پایگاهی خواهد بود، بـرای ابراز و اظهار بقیه ناگفته¬ها. باشد كه صاحبـدلان و اصـحاب ادراك و اندیشه را در نظر آید. و چون در تمام سال ها، بیشترین تحقیقاتم در باره تهران بوده، این وبلاک اختصاص به تحقیقات تهران شناسی خواهد داشت. زیرا تهران، شهری که انگار از نخستین روزهای شکل گیری آینده یی درخشان بر پیشانی اش نوشته شده بود، به رغم وسعت و جمعیتش، خیلی غریب است و خیلی هایمان خیلی چیزها در باره اش نمی دانیم و این وبلاگ سعی دارد این کاستی را اندک اندک و در طول زمان کاهش دهد و البته، برای بهتر شدن نیازمند همفکری و راهنمایی شما نیز هست .

مدیر وبلاگ : م. حسن بیگی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی