تبلیغات
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی) - فانتزی
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی)
نقل مطالب این وبلاگ در نشربات، رادیو، تلویزیون و سایر وبلاگ ها مجاز است
چهارشنبه 21 دی 1384 :: نویسنده : م. حسن بیگی

 

ادیب

 

(مجله اینترنتی)

 

نقل كلیه مطالب در مطبوعات، سایت­های اطلاع رسانی و وبلاگ ها، مجاز است

‌‌‌‌‌ــــــــــــــــــ

 

 

ماجراهای عشقولانه

  سقراط و گزانتیپ خاتون

 و مادموازل ژولیت 

 

 نوشته: م . حسن بیگی

   

جناب  سقراط، با وجودی كه معلم افلاتون بود و منطقا باید چیزهایی را كه می دانست به افلاتون یاد می داد، در دوره دانشجویی خود و خیلی قبل تر ازآن كه افلاتون را به شاگردی بپذیرد، با علم غیبی كه داشت، در جریان اندیشه های آینده افلاتون قرار گرفت و مخصوصا وقتی فهمید افلاتون عقیده دارد كه مرد تا ازدواج نكند، كامل نمی شود، بدون فوت وقت، درهمان موقعی كه دانشجوی رشته فلسفه كالج آپولون بود، به « گزانتیپ»  یكی از دختران همكلاسی خودش در كالج دل بست و از پدر و مادرش خواست تا به خواستگاری او بروند و هر چه پدر و مادرش عجز و لابه كردند كه:

- گزانتیپ خاتون هم خوشگل نیست، هم خیلی بداخلاقه...

به خرجش نرفت، هر دو پایش را در یك كفش كرد و با دلایل و شواهد فلسفی به آن ها ثابت كرد:

- ملاك خوشبختی یك مرد در زندگی زناشویی این نیست كه همسرش خوشگل باشه. بلكه زن باید « تیپ» داشته باشه كه گزانتیپ خاتون داره!

سوفرونیسك، بابای سنگتراش سقراط و مامان قابله اش فنارت، هم كه سطح سوادشان در حد سنگتراش ها و قابله های سنتی زمان خودشان بود و از فلسفه چیزی سرشان نمی شد تا استدلال های فلسفی فرزند نابغه شان را درك كنند، با خودشان گفتند:

- به هرحال پسرمون كالج میره و ناسلامتی فكرش از ما بازتره و اگه ما متوجه حرفاش نمیشیم، به اون معنا نیست كه مزخرف میگه! و تازه، مگه پسر خودمون خوشگله كه حتما لازم باشه براش همسرخوشگل انتخاب كنیم؟

به همین جهت و از آن جا كه سقراط تنها فرزندشان بود و دلشان می خواست تا چشمشان به روی دنیا باز است، شاهد سر و سامان گرفتن و خوشبختی او باشند، یك روز شال و كلاه كردند و با تهیه یك كله قند فریمان، یك طاقه شال كرمان  و یك جعبه كلوچه كاشان، به خواستگاری گزاتیپ خاتون رفتند و از پدر و مادرش خواستند تا فرزند فیلسوف آن ها را به غلامی بپذیرد.

والدین گزانتیپ خاتون، با وجودی كه از پیداشدن خواستگاربرای دختر ترشیده شان، آن هم خواستگار تحصیل كرده و آینده داری مثل سقراط، قند توی دلشان آب شده بود و با دمبشان! گردو می شكستند، اول قدری ناز و عشوه ارایه فرمودند و گفتند:

- ما باید در باره آقازاده تون تحقیق كنیم تا ببینیم چه جور آدمی است و اصلا زن نگه دار هست یا نه.

وقتی هم تحقیقات كافی انجام دادند و فهمیدند سقراط مادرمرده نه كافی شاپ می ِرود، نه اهل چت كردن است، نه سیگار می كشد و نه اكس می تركاند، باز كوتاه نیامدند و برای آن كه سعادت دخترشان را چهارمیخه كرده باشند، تقاضا كردند كه خواستگار تعدادی سكه، معادل سال تولد گزانتیپ خاتون را به عنوان مهریه تقبل كند كه چون گزانتیپ خاتون در سال 465 قبل از میلاد متولد شده بود و مهریه اش رقم چندان زیادی نمی شد و از طرفی سقراط و خانواده اش عقیده داشتند « مهریه را كی داده و كی گرفته» مهریه مورد نظر خانواده عروس را پذیرفتند و هنوز چند ماهی از آن آشنایی میمون نگذشته بود كه سقراط و گزانتیپ خاتون به میمنت و مباركی پای سفره عقد نشستند و زندگی مشتركشان را شروع كردند.

اما چشمتان روز بد نبیند، از بدشانسی سقراط، گزانتیپ خاتون زنی ناتو، هزار چهره، بدخلق و نامهربان از آب درآمد و از همان اولین روزهای بعد از ازدواج چنان بلایی بر سر سقراط حكیم آورد كه جگر مرغان آتن ( و چه بسا مرغان شهرهای دیگر یونان) دلشان به حال او كباب شد و هفت شب و هفت روز ، در ماتم  سیاه بختی سقراط جوان اشك ریختند و بین خودشان حلوا پخش كردند!

با این حال، سقراط به امید این كه گذشت زمان و بچه دارشدن بر روحیه و رفتار همسرش اثر می گذارد، دندان روی جگر گذاشت و منتظر تغییر رفتار گزانتیپ خاتون ماند، اما نشان به همان نشان كه هر چه سقراط بیشتر نجابت به خرج می داد، گرانتیپ خاتون رویش بیشتر می شد، خر خودش را درازتر می بست و هر روز بیشتر از دیروز حال سقراط را می گرفت و به نحوی از انحاء او را مورد  شكنجه روحی و روانی قرارمی داد. در نتیجه، سقراط برای آن كه كم تر در معرض هجمه های عیالش باشد، به تحقیق و تفحص در فلسفه پناه برد و یك وقت به خودش آمد كه فیلسوف كاملی شده بود و متاسفانه یا خوشبختانه، چون وقتی آدم فیسلوف شود دچار برخی ملاحظات هم می شود، استاد سقراط با خودش فكر كرد:

- با موقعیت و شهرتی كه من دارم، نه طلاق دادن گزانتیپ خاتون به صلاح است، نه تجدید فراش كردن. چون در هر دو صورت بهانه به دست گردانندگان نشریات زرد می افتد و شروع به چاپ گزارشاتی در این باره می كنند و حیثیت و آبرویم را به باد می دهند.

به همین جهت، سرش را پایین انداخت و مثل بچه آدم مشغول ادامه زندگی با گزانیپ شد و یك وقت به خودش آمد كه نیم قرن از زندگی مشترك وی و همسر بداخلاقش گذشته بود.

البته، من نبودم تا ببینم، ولی از كسانی كه در مراسم پنجاهمین سال ازدواج سقراط حضور داشتند، شنیده ام كه وی خطاب به عده یی از دانشجویان جوانی كه در مراسم حضور داشتند، گفت:

- در هر صورت ازدواج كنید. اگر همسر خوبی گیرتان بیاید، خوشبخت و در غیر این صورت، مثل من فیلسوف می شوید!

گزانتیپ خاتون كه توقع نداشت كسی به اسبش هم یابو بگوید، چه رسد به این كه شوهرش در جمع دانشجویان جوان، یعنی فیلسوف های آینده مملكت یونان به او توهین كند و با گوشه و كنایه مورد تحقیر قرارش دهد، از روز بعد، بلایایی سر سقراط آورد كه به قول معروف، مسلمان نشنود كافر نبیند و همان حركات، سقراط را بیشتراز خانه فراری داد و دست برقضا، در همان روزها، كه مصادف با ایام بهار هم بود، در روزی از روزها، جناب استاد سقراط كه در كلاس درس منطق مشغول تدریس به شاگردان خویش بود، چشمان تیزبینش به چهره فتان یكی از دانشجویان ترم اولی، موسوم به ژولیت خاتون  افتاد و دور از جان شما، حالا عاشق نشو و كی بشو!

سقراط، كه بدجوری خاطرخواه ژولیت شده بود، به هر كاری كه انجامش از یك پیرمرد هفتاد ساله، آن هم استاد دانشگاه بعید است، دست می زد تا شاید بتواند نظر ژولیت را به خودش  جلب كند. مثلا یك روز كت و شلوار مخمل كبریتی مغز پسته یی می پوشید با جلیقه جیر، روز دیگر اوركت پلنگی به تن می كرد با كفش های پاشنه قیصری، روز بعد ادوكلن « وان من شو» می زد و موهای سرش را با روغن نارگیل « چارلی» چرب می كرد، یا ژل كتیرا به موهایش می مالید و روز بعدتر، كت تك قرمز جیگری بر تن كرده و عینك آفتابی « رِیبن» می زدو پشت ماشین اپل كورسای زرشكی می نشست و موقع تعطیل شدن كالج « تیك آف» می زد و حتی عده یی شهادت داده اند كه او را در حال كشیدن سیگار برگ « كاپیتان بلك» هم دیده اند كه با كلاه كابویی روی موتور هوندا نشسته بود، جلوی دانشگاه تك چرخ می زد و یك آوازسوزناك وعشقولانه! هندی را زمزمه می نمود!  ولی چه فایده؟ این كارها جز آن كه مقام و مرتبت اجتماعی جناب سقراط را تنزل داده و ایشان را نزد اهالی آتن سرافكنده و رو سیاه بگرداند، خاصیت  دیگری نداشت. چون ژولیت خاتون كه پدر و مادرش قول ازدواج با وی را به جوانی موسوم به « رومئو» داده بودند، نه تنها كوچك ترین توجهی به سقراط نشان نمی داد، بلكه پشت سر او، حرف های نامربوطی هم می زد و به بعضی دانشجویان می گفت:

- خجالت هم خوب چیزیه! استاد، با داشتن زنی مثل گزانتیپ خاتون، سه تا بچه و هفتاد سال سن، و بدتر از همه، كله­یی مثل كله كوجك و زینال بندری، تازه فیلش یاد هندوستان كرده و به صرافت عشق و عاشقی  افتاده!

اما سقراط كه بدجوری خاطرخواه ژولیت شده بود و اصلا هم ضرب المثل « عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند» به خرجش نمی رفت، دست بردار نبود و وقتی فهمید ژولیت به كچل بودن او ایراد گرفته، ضمن تماس با یكی از موسسات سازنده هرپیس و كلاه گیس، یك كلاه گیس مرغوب برای خودش سفارش داد و ... از شانس بدش، بازهم، ژولیت نه تنها به او اعتنایی نكرد، بلكه برای « رومئو» پیغام فرستاد كه هر چه زودتر ترتیب مراسم ازدواجشان را بدهد تا از شر مزاحمت های پیرمرد سمج راحت شود و سقراط كه از شنیدن آن خبر، تمام امیدهایش را بربادرفته و تمام نقشه هایی را كه برای خوشبختی ژولیت كشیده بود، نقش بر آب می دید، یك ایمیل تكان دهنده برای ژولیت فرستاد با این مضمون كه: « ای بی وفا! دختر آتنی كه نباید تا این حد نامرد باشه! من چه چیزم از اون پسره لاغر و مردنی كمتره كه به او دل داده ای؟ آخه اون بچه رپ زیر ابرو برداشته كه دیپلم نظام قدیمش رو هم به زور پول خرج كردن باباش و با نمره ناپلئونی از عمو افلاتون گرفته، چه مزیتی بر من داره؟  اگه دلت به مدل موهای تیفوسی و تن تنی رومئو خوشه، باید بگم این ره كه تو مِ روی، به تركستان است. چون مدل موی كله پوستی هم مدل جدیدتره و تازه داره مد میشه، هم ابهت و قدر و منزلت آدم رو نزد برادران نئونازی بالاتر می بره!  نا سلامتی، من سقراطم و هفت هشت تا مدرك تحصیلی معتبر از دانشگاههای معتبر دنیا اعم از نیوجرسی، سوربن، شیكاگو و حتی همین دانشگاه آزاد (واحد آتن) خودمون دارم، پول ندارم كه دارم، شهرت و مقام و موقعیت ندارم كه دارم، استاد دانشگاه نیستم كه هستم، اون وقت تو به جای این­كه در فكر آینده خودت باشی و به خواستگاری آدم معتبری مثل من جواب مثبت بدی، می­خوای زن این پسره بیكار پشت كنكوری بشی كه حتی هنوز از مامان و باباش پول تو جیبی می گیره و سابقه خلاف و چاقو كشی و حشیش كشی و فراراز خدمت سربازی هم داره! اگه تا پس فردا صبح به عشق خالصانه و بی شیله پیله من پاسخ مثبت دادی كه هیچ وگرنه، كاری می­كنم كه توی تاریخ بمونه و نرد آیندگان هم یه مثقال آبرو برات باقی نمونه».

ژولیت كه از دست سقراط جانش به لبش رسیده بود، بعد از دریافت ایمیل سقراط، نامردی نكرد، یك راست رفت پیش رومئو و ماجرا را از سیر تا پیاز شرح داد و به روایتی مقداری هم سیرداغ و پیازداغش را  زیاد كرد و شرط ازدواج با رومئو را كنده شدن كلك سقراط بیان نمود! رومئو هم كه گویا به تازگی فیلم های قیصر و اعتراض را در سینمای شهر فرنگ خودشان دیده بود و هنوز تحت تاثیر آن ها قرار داشت، كفش هایش را عینهو بهروز وثوقی وركشید، چاقوی ضامندارش را برداشت و رفت جلوی دانشگاه ادبیات و علوم انسانی آتن وحالا نعره نكش كی بكش!

بعد از آبروریزی مذكور و خصوصا قشقرق وحشتناكی كه گزانتیپ خاتون به پا كرد استاد سقراط به این نتیجه رسید كه چون آبرویی برایش باقی نمانده، دیگر زندگی كردن فایده یی ندارد و باید خودش را نفله كند تا مورخان آن را بنویسند و مادموازل ژولیت نزد آیندگان یك سكه پول شود. به همین جهت، در یكی از شب های سرد زمستانی تصمیم گرفت خودش را خودكشی كند تا به این طریق از دست گزانتیپ هفت خط هم راحت شود.

به نوشته مورخان، در آن زمان ، تنها وسیله خودكشی شناخته شده طناب دار بود و كم و بیش هاراگیری با شمشیر و نیزه و چاقو هم تا حدی بین اشراف و اعیان مد شده بود! ولی سقراط كه نا سلامتی حكیم بود و عقل و شعوری بیش از قاطبه مردن اتن داشت، با خودش حساب كرد: 

- اگه قراره بمیرم، چرا باید متحمل  زجر و درد بشم و سلول های نحیف و عزیز بدنم رو با دست های خودم لت و پار كنم؟

حق هم داشت. چون ناسلامتی سقراطی گفتن، حكیمی گفتن، فیلسوفی گفتن!! و خودكشی یك فیلسوف، باید توفیری با خودكشی آدم­های دیگر داشته باشد.

من مطمئنم كه در آن ایام اگر قرص های آرام بخش مثل دیازپام و اگزازپام اختراع شده بود، سقراط بعداز  خوردن چندقرص  ناقابل خودش را به شیو یی خیلی رومانتیك از قید زندگی خلاص می كرد. ولی چون هنوزچنین قرص هاییاختراع نشده بود، یا اگر هم شده بود در خیابان ناصرخسرو آتن یافت نمی شد، سقراط با جمع بندی تفكرات و تدبرات فیلسوفانه، به این نتیجه رسید كه با تقلید از فرمول مرگ امیر كبیر به زندگی خودش خاتمه دهد تا نه سیخ بسوزد نه كباب!

اما بشنوید كه عده یی از دوستان گرمابه و گلستان سقراط وقتی در جریان تصمیم او قرار گرفتند، دوره اش كردند ئ او را از نوع مرگ امیر كبیر ترسانددند و به او گفتند:

- اولاً امیركبیر یك ناصرالدین شاه نامردی داشت كه حكم قتلش رو صادر كنه و شما شاه سبیلوی بی چشم و رویی كه حكم قتل شوهرخواهرش رو به سادگی آب خوردن صادر كرد، در اختیار نداری، ثانیاً امیر كبیر رگ خودش رو در حمام فین كاشان زد و شما برای چنان كاری ناچاری اولا روی نقشه های جغرافیا، كلی بگردی و كاشان ، و سپس فین رو پیدا كنی. ثانیا رنج سفر به كاشان رو به جون بخری و هیچ بعید نیست تا وقتی به اون جا برسی هنوز بر سر نیت خودت باشی. چون حمام فین كاشان اون سر دنیاست و با این طیاره های فرسوده یی كه اصلا پرواز با اون ها قابل اعتماد نیست، ممكنه قبل از رسیدن به مقصد در سقوط هواپیما كشته بشی. اگر هم بخوای با اسب و الاغ  و یابو بری، تا اون جا بابات جلوی چشمات حاضر و از زندگی سیر میشی!!

- پس من چه خاكی به سرم بریزم؟

- بهترین خاك، خاكی است كه میكرب كزاز نداشته باشد.

سقراط، قدری فكر كرد و نتیجه گرفت :

- دویتانم راست میگن. سفری چنین دور و دراز از توان پیرمردی مثل من كه  از زندگی سیر شده ام، خارج است و معلوم نیست چند سال باید در راه باشم تا به فین برسم. تازه، معلوم نیست در این سفر طولانی، دزدها وگردنه بندها راه رو به روم نبندن و سرم رو گوش تا گوش نبرند. از همه مهم تر، مرگ امیر كبیر كه با بریدن رگ هاش اتفاق افتاد،  مرگی خونین و تا حدودی خشن مآبانه به نظر میاد و من كه یك عمر مردم رو به آرامش تشویق كرده م اصلا صحیح نیست كه خونم اون جوری ناحق به زمین ریخته بشه.

به همین جهت، پس از مشورت های زیاد با جمعی از فلاسفه و جمع آوری عقاید و آراء آنان تصمیم گرفت با رفتن نزد یكی از جادوگرهای معروف آتن،سمی مهلك، اما فوق العاده خوشمزه و ضمنا مقوی، به نام شوكران  بگیرد و قال قضیه را  بكند و همان كار را هم كرد. منتهی، عده یی از افراد مغرض كه همیشه عادت دارند از كوه كاه بسازند!! با هوچی گری این شایعه را رواج دادند كه جناب سقراط به دلیل تلاش برای اثبات  این كه « آسمان آبی و خون سرخ است و... پرسپولیسیهای  زلزله قرمز می پوشند و استقلالی های جغجغه آبی»،‌ در یكی از صبح های دل انگیز برفی توسط دادگاهی در آتن به اعدام محكوم شده و برای فرار از مجازات اعدام ، با خوردن شوكران به زندگی خودش خاتمه داده است.

من نمی دانم این مورخان، كی می خواهند دست از هوچی گری بردارند و بی جهت برای آدم های بزرگ شایعه نسازند؟

 





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


کلامی برای آشنایی
... و محال باشد چیزِی نوشتن، كه به ناراست ماند
...و ما را نیز، بباید رفت كه روز عمر به شامگاه آمده
... و من، این دانم كه نوشتم
... و بر این، گواهی دهم در قیامت.
« ابوالفضل بیهقی»
به این گفته پدر تاریخ نویسی ایران، خواجه بیهقی، از همان روز كه قلم به دست گرفتم و چهارده سال بیشتر نداشتم، معتقد بودم و اینك هم كه بعد از سالها قلمزنی در نشریات متلون الهدف ، تالیف بیش از چهل عنوان كتاب، سابقه كاری چهـل و چند ساله ساله در زمینه نوشتن را پشت سر دارم، هنوز معتقدم و تا هر زمـان كه عمر اجازه دهد، بر این اعتقاد خواهم ماند.
واقعیت این است كه از وقتی یك وجب بچه بودم، حس كردم حرف هایی برای گفتن دارم و چون در آن زمان، وسایل امروزی ارتباط با مردم، فقـط از راه روزنامه نگاری ممكن بود، به گروه تحریریه مجله«اطلاعات كودكان» پیوستم كه در دهه چهل منتشر می شد و اغـلب كودكان آن موقع خواننده اش بودند و پس از چند سال، از مجلات «امید ایران» و «صبح امروز» سر در آوردم و جسته و گریخته درمطبوعات دیگری مثل «فردوسی، تهران مصور، فردا، پرچم اسلام، ندای حق، سرچشمه» و چند نشریه دیگر كه بعد از گذشت سال ها اسمشان در خاطرم نمانده نیز، مطالبی کوتاه و بلند می نوشتم.
در سن 26 سالگی، همزمان معاونت سردبیری مجله «دانشمند» و سردبیری مجلـه «دستـاورد» به عـهده ام گذاشته شد و از آن زمان تا كنون، ضمن همكاری با بسیاری از مجلات و روزنامه ها، از جمله امیدایران و فردوسی (قبل و بعد از انقلاب) اطلاعات هفتگی، جـوانان امروز، خانواده، خانواده جـوان ، آزما، حافظ ، توسعه، آرمان ، اعتماد ، اسرار و... سردبیری تشریات مختلفی را عهده دار بوده ام كه از ابتدا تا كنون (بدون ترتیب) عبارت بوده از: مجلات خانواده، خانه و خانواده، فضیلت خانواده، فضیلت جوانان، برگ سبز دنیای جوانان، صبح جوان، آهنگ زندگی، محك، ، صدای ملیون، فیلم و سینما ، صنعت نساجی، گلستان قرآنو هفته نامه های تلاش، نهضت شمال، قصـه زندگی، فوتبال، آیینه زندگی، رادیو و تلویزیون، امید آینده، نخل و... همچنین، همکاری طولانی مدت با رادیو تهران، رادیو پیام، شبکه دوم سیما، شبکه بازار سیما، رایوی فصلی و... در قالب نویسنده، کارشناس، محقق و مجری، كه قاعدتا، باید تا این تاریخ، آنچه را گفتنی بوده، گفته و نوشتنی هایم را نوشته باشم. با این حال، چون حس می كنم هنوز حرف های ناگفته بسیار دارم، از این پـس «ادیب» پایگاهی خواهد بود، بـرای ابراز و اظهار بقیه ناگفته¬ها. باشد كه صاحبـدلان و اصـحاب ادراك و اندیشه را در نظر آید. و چون در تمام سال ها، بیشترین تحقیقاتم در باره تهران بوده، این وبلاک اختصاص به تحقیقات تهران شناسی خواهد داشت. زیرا تهران، شهری که انگار از نخستین روزهای شکل گیری آینده یی درخشان بر پیشانی اش نوشته شده بود، به رغم وسعت و جمعیتش، خیلی غریب است و خیلی هایمان خیلی چیزها در باره اش نمی دانیم و این وبلاگ سعی دارد این کاستی را اندک اندک و در طول زمان کاهش دهد و البته، برای بهتر شدن نیازمند همفکری و راهنمایی شما نیز هست .

مدیر وبلاگ : م. حسن بیگی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی