تبلیغات
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی) - مطالب م. حسن بیگی
ادیب (مجله مجازی تهران شناسی)
نقل مطالب این وبلاگ در نشربات، رادیو، تلویزیون و سایر وبلاگ ها مجاز است
چهارشنبه 16 آذر 1384 :: نویسنده : م. حسن بیگی

ادیب

 (مجله اینترنتی)

 

مچ گیری از مورخ قلابی

م. حسن بیگی

 

سال 1347 یا شاید هم  1348 بود كه احمد محمود، از تبعید ده، دوازده ساله­اش  به حنوب، به­تهران برگشت و فرزندش سیامك، را در دبیرستان حكیم نظامی ثبت نام كرد و وی دانش آموز همان كلاسی شد كه من­هم در آن درس می­خواندم. آن­موقع فقط چند تا از داستان­های كوتاه احمدمحمود را در مجله امیدایران خوانده و كتاب پسرك بومی را با امضاء وی دیده بودم.

هم­كلاس­شدن با سیامك اعطاء باعث شد تا اطلاعات جسته و گریخته­یی كه در باره احمد محمود داشتم، كامل شود و بعدها، سیامك وسیله­یی شد تا فردی را كه آن­روزها خرده شهرتكی داشت، ولی بعدها به­صورت یكی از چهره­های  شاخص قصه­نویسی معاصر درآمد، به كرات ببینم و با وی گفت و شنودهایی داشته باشم، و اولین آن گفت و شنودها، كه دقیقا اولین مصاحبه احمد محمود به­عنوان قصه­نویس هم بود، در مجله امیدایران، كه در آن زمان نویسنده­اش بودم، به­چاپ رسید (و تعجب­آور آن­كه تا كنون چندین مجموعه از مصاحبه های انجام شده با احمد محمود چاپ شده و مصاحبه خود با او را درهیچ­كدام ازآن­ها ندیده­ام).

به هر حال، همه این­ها را گفتم، تا به این جا برسم كه در آن مصاحبه، احمد محمود، حرف جالبی زد و گفت: غرض از نوشتن باید تدوین دایرة المعارفی از روزگار خودمان برای استفاده آیندگان باشد. به این نحو كه اگر سال ها بعد از ما، كسی نوشته هایمان را بخواند، فضایی كه امروز ما درآن زندگی می­كنیم، در نظرش مجسم شود.

بعدها، از زبان  دوست روزنامه نگارم انوشیروان كیهانی­زاده ، روایتی مشابه شنیدم، مبنی بر این­كه آنچه ما امروز می­نویسیم، فردا تاریخ می­شود و به همین جهت، باید طوری نوشت كه تاریخ آینده، بر خلاف تاریخ گذشته، خالی از دروغ باشد.

این نكات، از آن­جهت یادم آمد كه چند­روز پیش، در جایی ، مطلبی به­قلم «غلامعلی رجایی» خواندم با این مضمون كه، سال گذشته، سیده لیلا خاتمی، فرزند محمد خاتمی در امتحان كنكور فوق لیسانس در رشته‌یی شركت كرده بود كه دانشگاه مربوطه،  برای ده نفر اعلام ظرفیت كرده بود و از قضا، وی نفر چهاردهم شده بود.یكی از مسئولان سازمان سنجش، وقتی متوجه این امر شد، قضیه را با وزیر وقت علوم در میان گذاشت و به او گفت: ما می‌توانیم ظرفیت پذیرش دانشجوی آن دانشگاه را در رشته مورد اشاره، تا پانزده نفر بالا ببریم، تا نام دختر رئیس‌جمهوری هم جزو قبول‌شدگان باشد و ماه‌ها تلاش ایشان هم به جایی برسد. وزیر مربوطه هم با آن  پیشنهاد موافقت كرد و به این ترتیب، نام دختر رییس جمهوری به عنوان ردیف چهاردهم اعلام شد. یكی از ارادتمندان آقای خاتمی كه در سازمان سنجش كار می‌كرد، مراتب را با واسطه‌یی به اطلاع دفتر آقای خاتمی رساند و شنیده‌ام خاتمی پس از اطلاع از این موضوع، ضمن واكنش تندی، به مسئولان مربوطه گفت: « مگر زمان سابق است كه در مملكت، فرزندان مسئولان از امتیازات و عنایت‌های ویژه برخوردار باشند؟» و ادامه داد: « در رژیم سابق هم همین‌طور بود كه خانواده‌های هزار فامیلی درست ‌شده و همه امتیازات در دست آن­ها بود». سپس دستور داد ظرفیت پذیرش به­همان تعداد ده نفر اعلام شده قبلی برگردد و نام دختر وی از فهرست قبول‌شدگان حذف شود. دختر وی هم، به ناچار،  سال بعد بیشتر مطالعه  و دوباره در كنكور شركت كرد و این در حالی بود كه كار از كار گذشته و اسامی قبول‌شدگان در روزنامه‌ها اعلام شده بود. شنیده‌ام سیده لیلا، بدون آگاهی از این ماجرا، وقتی نام خود را در روزنامه‌ها، جزو پذیرفته‌شدگان دانشگاه دید، با خرید گل و شیرینی به خانه رفت و با خوشحالی خبر را به پدر و مادرش اطلاع داد، اما از پدرش شنید:« این‌گونه كه من فهمیده‌ام، شما قبول نشده‌اید» و آن‌گاه كه دخترش با تعجب از این اظهارنظر، نام خود را در روزنامه به او نشان داد، خاتمی گفت: بله، این درست است، ولی پس از این مرحله، كار دیگری هم شد و آن این بود كه ... سپس ماجرا را برای دخترش لیلا توضیح داد.

 نویسنده در پایان مطلب خود افزوده بود: من نمی‌دانم در آن لحظه بر لیلا چه گذشت و در دل نسبت به پدرش چه اندیشید، ولی می‌دانم حتی اگر به ظاهر، لحظات و ساعاتی رنجید، حتما در دلش به­خاطر داشتن پدری كه عدالت‌گرایی گمنامانه، از ویژگی‌های اوست، خدا را شكر كرد.

راستش، وقتی این مطلب را خواندم، خوشحال شدم كه هستند كسانی تا رویدادهای  این روزگاررا همان­گونه كه اتفاق می­افتد، بنویسند و برای آیندگان به­یادگار بگذارند. ولی از شما چه پنهان، آن خوشحالی، یكی دو روز بعد، از دماغم درآمد. چون لیلا خاتمی، در واكنش به آن نوشته، اظهار داشت: « ماجرا ظاهرا ساخته ذهن دوست ناشناس، غلامعلی رجایی است» و برای رفع شبهه افزود: من در سال 1381 دوره دكتری را به پایان رسانده­ام و طبیعتا سال گذشته دلیلی برای شركت در امتحان كارشناسی ارشد نداشته ام. از طرف دیگر خواهرم نرگس، (كه داستان به عكس وی مزین است) از آن­جا كه جزو سه  دانشجوی برتر دوره­اش بود، بنا به مصوبه وزارت علوم درحمایت از نخبگان، می توانست بدون شركت در آزمون ورودی وارد دوره كارشناسی ارشد شود، كه البته ازاین حق استفاده نكرد».

از من نشنیده بگیرید. ولی مطمئن باشید با نوشتن­هایی، از نوع نوشتن غلامعلی رجایی و همتایان وی، تاریخ آینده هم، فرقی با تاریخ گذشته نخواهد داشت.





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 15 آذر 1384 :: نویسنده : م. حسن بیگی

ادیب

 (مجله اینترنتی)

نقل كلیه مطالب در مطبوعات، سایت­های اطلاع رسانی و وبلاگ ها، مجاز است

‌‌‌‌‌ــــــــــــــــــ

چند سطر، منباب آشنایی

 ... و محال باشد چیزِی نوشتن، كه به ناراست ماند

 ...و ما را نیز، بباید رفت كه روز عمر به شامگاه آمده

... و من، این دانم كه نوشتم

 ... و بر این، گواهی دهم در قیامت.

« ابوالفضل بیهقی»

به  این  گفته  پدر تاریخ نویسی ایران، خواجه بیهقی، از همان روز كه قلم به دست گرفتم و چهارده سال بیشتر نداشتم، معتقد بودم و اینك­ هم كه بعد از سال­ها قلمزنی در نشریات متلون­الهدف و نیز  تالیف چندین و چند كتاب، سابقه كارچهـل ساله پشت سر خود دارم، هنوز معتقدم و تا هر زمـان كه عمر اجازه دهد، بر این اعتقاد خواهم ماند.

واقعیت این است كه از وقتی یك­وجب بچه بودم،حس­كردم حرف­هایی برای گفتن دارم و چون در آن زمان، وسایل امروزی ارتباط با مردم، فقـط از راه روزنامه­نگاری ممكن بود، به­گروه تحریریه مجله«اطلاعات كودكان» كه در دهه چهل منتشر می­شد و اغـلب كودكان آن­موقع خواننده­اش بودند، پیوستم و پس از چند سال، از مجلات «امید ایران» و «صبح امروز» سر در آوردم و جسته و گریخته درمطبوعات دیگری مثل«فردوسی، تهران مصور، فردا، پرچم اسلام، ندای حق، سرچشمه» و چند نشریه دیگر كه بعد از گذشت سال­ها اسمشان در خاطرم نمانده نیز، مطالبی می­نوشتم.

در سن بیست و شش سالگی، همزمان معاونت سردبیری مجله«دانشمند» و سردبیری مجلـه«دستـاورد» به عـهده­ام گذاشته شد و از آن زمان تا كنون، ضمن همكاری با بسیاری از مجلات و روزنامه ها، از جمله امیدایران و فردوسی (قبل و بعد از انقلاب) اطلاعات هفتگی، جـوانان امروز، جـوان خانواده، آزما، حافظ ، توسعه، آرمان و... سردبیری تشریات مختلفی را عهده­دار بوده­ام كه از ابتدا تا كنون (بدون ترتیب) عبارت بوده از: مجلات خانواده، خانه و خانواده، فضیلت خانواده، فضیلت جوانان، برگ سبز دنیای جوانان، صبح جوان، آهنگ زندگی، محك، ، صدای ملیون، فیلم و سینما و هفته نامه­های تلاش، نهضت شمال، قصـه زندگی، فوتبال، آیینه زندگی، رادیو و تلویزیون، امید آینده، نخل، صنعت نساجی، گلستان قرآن و... كه قاعدتا، باید تا این تاریخ، آنچه را گفتنی بوده، گفته و نوشتنی­هایم را نوشته باشم. با این­حال، چون حس می­كنم هنوز حرف­های ناگفته بسیار دارم، از این پـس «ادیب» پایگاهی خواهد بود، بـرای ابراز و اظهار بقیه ناگفته­ها.  باشد كه صاحبـدلان و اصـحاب ادراك و اندیشه را در نظر آید.

م. حسن­بیگی



نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


کلامی برای آشنایی
... و محال باشد چیزِی نوشتن، كه به ناراست ماند
...و ما را نیز، بباید رفت كه روز عمر به شامگاه آمده
... و من، این دانم كه نوشتم
... و بر این، گواهی دهم در قیامت.
« ابوالفضل بیهقی»
به این گفته پدر تاریخ نویسی ایران، خواجه بیهقی، از همان روز كه قلم به دست گرفتم و چهارده سال بیشتر نداشتم، معتقد بودم و اینك هم كه بعد از سالها قلمزنی در نشریات متلون الهدف ، تالیف بیش از چهل عنوان كتاب، سابقه كاری چهـل و چند ساله ساله در زمینه نوشتن را پشت سر دارم، هنوز معتقدم و تا هر زمـان كه عمر اجازه دهد، بر این اعتقاد خواهم ماند.
واقعیت این است كه از وقتی یك وجب بچه بودم، حس كردم حرف هایی برای گفتن دارم و چون در آن زمان، وسایل امروزی ارتباط با مردم، فقـط از راه روزنامه نگاری ممكن بود، به گروه تحریریه مجله«اطلاعات كودكان» پیوستم كه در دهه چهل منتشر می شد و اغـلب كودكان آن موقع خواننده اش بودند و پس از چند سال، از مجلات «امید ایران» و «صبح امروز» سر در آوردم و جسته و گریخته درمطبوعات دیگری مثل «فردوسی، تهران مصور، فردا، پرچم اسلام، ندای حق، سرچشمه» و چند نشریه دیگر كه بعد از گذشت سال ها اسمشان در خاطرم نمانده نیز، مطالبی کوتاه و بلند می نوشتم.
در سن 26 سالگی، همزمان معاونت سردبیری مجله «دانشمند» و سردبیری مجلـه «دستـاورد» به عـهده ام گذاشته شد و از آن زمان تا كنون، ضمن همكاری با بسیاری از مجلات و روزنامه ها، از جمله امیدایران و فردوسی (قبل و بعد از انقلاب) اطلاعات هفتگی، جـوانان امروز، خانواده، خانواده جـوان ، آزما، حافظ ، توسعه، آرمان ، اعتماد ، اسرار و... سردبیری تشریات مختلفی را عهده دار بوده ام كه از ابتدا تا كنون (بدون ترتیب) عبارت بوده از: مجلات خانواده، خانه و خانواده، فضیلت خانواده، فضیلت جوانان، برگ سبز دنیای جوانان، صبح جوان، آهنگ زندگی، محك، ، صدای ملیون، فیلم و سینما ، صنعت نساجی، گلستان قرآنو هفته نامه های تلاش، نهضت شمال، قصـه زندگی، فوتبال، آیینه زندگی، رادیو و تلویزیون، امید آینده، نخل و... همچنین، همکاری طولانی مدت با رادیو تهران، رادیو پیام، شبکه دوم سیما، شبکه بازار سیما، رایوی فصلی و... در قالب نویسنده، کارشناس، محقق و مجری، كه قاعدتا، باید تا این تاریخ، آنچه را گفتنی بوده، گفته و نوشتنی هایم را نوشته باشم. با این حال، چون حس می كنم هنوز حرف های ناگفته بسیار دارم، از این پـس «ادیب» پایگاهی خواهد بود، بـرای ابراز و اظهار بقیه ناگفته¬ها. باشد كه صاحبـدلان و اصـحاب ادراك و اندیشه را در نظر آید. و چون در تمام سال ها، بیشترین تحقیقاتم در باره تهران بوده، این وبلاک اختصاص به تحقیقات تهران شناسی خواهد داشت. زیرا تهران، شهری که انگار از نخستین روزهای شکل گیری آینده یی درخشان بر پیشانی اش نوشته شده بود، به رغم وسعت و جمعیتش، خیلی غریب است و خیلی هایمان خیلی چیزها در باره اش نمی دانیم و این وبلاگ سعی دارد این کاستی را اندک اندک و در طول زمان کاهش دهد و البته، برای بهتر شدن نیازمند همفکری و راهنمایی شما نیز هست .

مدیر وبلاگ : م. حسن بیگی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی